تبليغاتX
پاورقی

شنبه پنجم مرداد 1387

تکنوکراتیسم و بوروکراتیسم در جهان سوم

چرا در جهان سوم به تکنوکراتیسم اهمیت داده نمی شود؟

یا

چرا در جهان سوم بوروکراتیسم بر تکنوکراتیسم ارجحیت دارد؟

....................................

خیلی وقت است قصد دارم پیرامون عنوان پیش گفته مطلبی بنویسم اما همچنان فرصت نمی کنم.

دوستان می توانند علی الحساب دیدگاه های خود را در مورد موضوع عرضه بدارند. باشد که راهگشای

قلم شکسته ما نیز بشود... . همه تان را دوست می دارم.

................................................................................

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 22:13 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم فروردین 1386

سرانجام هیچگاه

سلسله روایتهای """هیچگاه""" را از پست آخر (پایین صفحه) به اول بخوانید.

                                                .............................................

زمانه غريبي است. به نظر شما آيا در دوره كنوني زندگي، بشر جز با انديشه و تفكر مي تواند سير بهتر زيستن و سرانجام تكامل و تعالي را سپري كند؟. انسان اين زمانه بي اختيار آنقدر غرق در روزمره گي شده كه ديگر كمتر وقتي براي فكر كردن دارد. با اين حال محال به نظر مي رسد جز با انديشيدن راه به جايي بتوان برد.

تفكر آنقدر ارزشمند است كه طبق قوانين جهاني توليد كننده و صاحب فكر داراي مالكيت معنوي نسبت به انديشه اي كه توليد كرده است مي باشد. انديشيدن و توليد انديشه كه امروزه از آن با عنوان جنبش نرم افزاري ياد مي شود حد و مرز نمي شناسد و در ابزارها و سخت افزارهايي چون اينترنت، رسانه هاي ديداري و شنيداري، مطبوعات و... نمود پيدا مي كند. چه بسا لحظه اي فكر كردن سرنوشت انسان را به كل عوض كند و انسان را از تلاش و زحمت بعد از بي فكري نجات دهد.

"با نوشتن هيچگاه خواستم اين را روشن كنم كه به نظر من مي توان وجود هر انسان معمولي اي را در ابتدا همانند يك كوير تشبيه كرد. اين كوير مي تواند چيزي مثل احساس بيهودگي، بي فايدگي، لا ابالي گري، تنهايي، هرزه گي، بيكاري، بي پولي و هزاران چيز ديگر و يا تركيبي از همه يا چندتاي اينها باشد."

"به نظر حقير تنها راه آبادي كوير وجود هركس، چيزي مثل باران است. ابر اين باران از "توكل و ياد خالق – و ياري گرفتن از پيشوايان دين خدا - ، تعقل(= انديشيدن)، اميد، عشق" و... به وجود مي آيد. كه بهترين و مهمترين آنها از نظر حقير همان مورد اول و دوم يعني توكل بر خدا و ياري از پيشوايان دين و نيز تعقل(=انديشيدن) است و پس از آن است كه بقيه امور راه رسيدن به تعالي را هموارتر خواهند ساخت. در اين راه شيطان و كرده ها و ناكرده هاي نادرست انسان بزرگترين و سخت ترين مانع به حساب مي آيد."

بعضي در يك سوم ابتدايي عمر، كوير وجودشان آباد مي شود و برخي تا آخر عمر همان كوير سابق مي مانند و برخي حتي از كوير وجود خويش هم تنزل مي كنند و عاقبت به پوچي مي رسند كه چه بسا متاسفانه سرانجامشان زوالي ننگين هم باشد.

مهم نيست كه چه كسي در كجاي كوير وجودش است. مهمتر اين است كه برخي چند شبه راه صد ساله مي روند، برخي چند ساله و برخي هيچگاه موفق به طي اين راه نمي شوند. مسلما بهترين آنها كسي است كه در جواني اين راه را طي كند و به سرانجام برسد... .

"اگر پستهاي قبلي با عنوان هيچگاه 1 تا 5 را با دقت دنبال كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه هدفم از نوشتن آنها به تصوير كشيدن نوعي از همين كويرهاي وجودي بود. البته بر آن شده بودم تا به اختصار بيان كنم. به همين دليل از ذكر و شرح جزئيات پرهيز كرده بودم. خدا كند كه موثر افتاده باشد."

..............................................................................

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 22:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385

عیدانه و هیچگاه 5

آخرین هیچگاه

پس از يك طوفان شيطاني شديد، حال به آرامش بعد از طوفان رسيده ام. صبح كوير هم زيباست اما نه مثل شب آن. هيچ چيز جاي شب اين كوير را نمي گيرد. روزهاي گرم و گاه داغ و شبهاي خنك و گاه سرد. تعادل اينجا هم برپاست.

اينجا روزها مستاصلم و شبها غرق در فكر. چون تنهايم، فقط محكوم به انديشيدنم! چه محكوميتي! شايد اين بهترين مجازات باشد! شايد اگر من هم تا به حال همين روال را در پيش گرفته بودم به اين همه اشتباه دچار نمي شدم. منظورم فكر است. آري! "شايد اگر بيشتر و بهتر از اينها فكر مي كردم به اين همه مكافات دچار نمي شدم."

با اين حال هميشه غرق فكر بوده ام. بعضي اوقات به چيزهايي كه به آنها رسيده ام و بعضي اوقات به چيزهايي كه بايد برسم. و بعضي اوقات هم به چيزهايي كه شايد اصلا قرار نيست برسم و من بيهوده براي آنها تلاش مي كنم. تنهايي در كويري بي آب و علف اما آرام، راهي بهتر از تفكر هم هست...؟.  

هنوز اين را نميدانم! شايد همان يك چيزي كه به آن رسيده ام براي يك عمر بس باشد، و ديگر نيازي نباشد براي رسيدن به چيزهاي ديگر خود را اينقدر به زحمت بيندازم. با اينكه عقربه هاي ساعت اينجا بي معني مي شوند، اما براي من هميشه با معني و مهم اند.

راستي شايد همين الان موقع رسيدن آن نور سفيد كوچك باشد. اما نه! آن نور شبيه خورشيد، اينجا را آنقدر روشن كرده كه اصلا وجود نور سفيد به چشم نمي آيد. شايد اصلا نيازي به رسيدن نور سفيد كوچك نيست و من بيهوده اينجا منتظر مانده ام.

نگاهي به زمين ترك خورده زير پايم مي كنم. پاهايم را داخل شكمم جمع مي كنم. دستم را دور پاهايم حلقه و به همديگر قفل مي كنم و باز چشمانم را ريز مي كنم و به ابتداي دور جاده نگاه مي كنم. "باشد تا شب، شايد شب برسد." راستي بعضي روزها آنقدر اينجا گرم است كه اصلا نيازي به آتش ندارد. خود آسمان برايت آتش مي بارد؛ آتش غم... .                                                                                                                           

                                                                                " تمام"

پاورقي: سرانجام هيچگاه را در پست بعد بخوانيد.

ضمنا دوستان عزیز منت می گذارند و نیز خوشحالمان خواهند کرد اگر در نظرسنجی انتهای نوار سمت چپ وبلاگ شرکت نمایند. منتظر نظرات ارزشمند شما (در انتهای نوار کناری سمت چپ وبلاگ) هستیم. با تشکر.

.............................................................................

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 22:3 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم اسفند 1385

هیچگاه 4

ابليس را ديدي؟!

ديدي چگونه زشتترين ِ چيزها را برايت بزك مي كند؟!

ديدي بدترين صداها را چگونه در گوشَت مي نوازد؟!

ديدي وقتي تنهايي چگونه به تو مي نگرد؟!.

"سالهاست كه با تو رَفيق است."

مي داند دوستش نداري، ولي باز پيشت مي ماند.

تنها رَفيقي كه نه تنها به دردت نمي خورد، دچارت هم مي كند!

آنچنان به تو رو مي كند كه گويي خيرت را مي خواهد!

آنگاه كه بايد سجده مي كرد نكرد. اما حال شب و روز به تو سجده مي كند!

به معركه اش وارد نشو! غرقت مي كند در تلخترينِ لذايذ، در منجلاب گرفتاري.

ابليس وجودت را درياب، اين هم صداي اوست. باز صدايت مي كند...!

............

در حاليكه طوفان شديدي هم در درونم و هم در اطرافم برپا شده، اينها را زمزمه مي كنم شايد از شر ابليس در امان بمانم. نمي دانم دوباره در دام چه حيله اي از او گرفتار خواهم شد. "تحت فرمان او بودن جز مكافات هيچ چيز ديگري برايم نداشته است." اما باز با اين حال توان ايستادگي در برابرش را هم ندارم؟!

"شب ترسناكي است. مثل اينكه همدم امشبم، فقط شيطان است... !"

                                                                                                       ادامه دارد... .

....................................................................................

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 19:15 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

هیچگاه 3

هميشه شنيده بودم شب كوير ترسناك است، اما بر خلاف تصور اينجا اصلا ترسناك نيست. فقط كمي وهم انگيز است!

ستاره ها در دل سياه آسمان كوير نور آرامش دهنده اي را به محيط اطرافم داده اند. بوته هاي خار در عين ضمختيشان اينجا زيبا جلوه مي كنند. دل ترك خورده اين كوير دلش را به چه چيزهايي خوش كرده.... .  به نظر اين خارها فقط به درد درست كردن آتش مي خورند. از جايم بلند مي شوم، به سمت خارها مي روم، طوريكه به دستم نروند آنها را از ابتداي ساقه شان مي گيرم و از ريشه بيرون مي كشم.

تا به حال اينقدر تنهاييم لذت انگيز نبوده است، كنار آتش، گاه روي زميني با تركهاي عميق و گاه روي زميني با شنهاي نرم و گرم، با آسماني سياه اما پر ستاره. صداي سوختن و تق و توق خارها در آتش هم كه ديگر سكوت يكنواخت اين برهوت را درهم مي كشند. هيچ چيز كم ندارم. چه آرامشي دارد اين كوير... .

آسمان را نگاه مي كنم. هميشه در بالاي سرم نوري سفيد چشمانم را مي نوازد. خورشيد نيست اما چيزي شبيه خورشيد است، شايد حتي خيلي بزرگتر و بهتر از آن. همان نور هميشگي كه انگار صبح تا شب، نه شايد تمام لحظات زندگي ام چشم از من بر نمي دارد. درست نمي شناسمش...!

در سمت راست و چپم هم دو دسته نور، تقريبا مثل همان نور بالاي سرم مي درخشد. انگار اينها هم مراقب من هستند.  حتي هنگامي كه فكر مي كردم تنهايم، تنها نبوده ام، اين نورها هميشه با من بوده اند. با اينكه آنها هميشه مرا مي بينند ولي نمي دانم چرا من گاهي اوقات آنها را نمي بينم....! آنقدر بعضي اوقات از آنها دور مي شوم كه..... . اما انگار حتي موقعي كه من اين نورها را رها مي كنم آنها مرا رها نمي كنند. با اين حال حتي آن موقع كه از آنها دور شده ام باز به يادشان بودم. هيچ گاه از يادم نرفته اند. كاش هيچگاه آنها را از ياد نبرم... .

نور سياه و كدر كننده اي هم هر چند وقت يكبار به من سر مي زند. اين نور هم خيلي اوقات با من بوده. هر چه كه هست، حس ناخوشايندي دارد...!

در حاليكه در انتهاي جاده اي ويران و متروك روي زمين نشسته ام، با آرامشي كه هيچكس تا به حال تجربه اش نكرده روي زمين لم مي دهم و در ابتداي دور جاده به نور سفيدي ديگر، اما كوچكتر از آن نورهاي بالاي سر و سمت چپ و راستم، نگاه مي كنم. نمي دانم چيست يا كيست؟! با اينكه خيلي كوچك است، اما اين را مي دانم به طرف من مي آيد. شايد همين روزها به من نزديك شود، شايد هم چند ماه يا حتي چند سال ديگر. هر چه كه هست به آن اميدوارم... . شب فوق العاده قشنگي است. با تمام آرامش خميازه اي مي كشم، به فكر فرو مي روم -هميشه غرق فكر بوده ام-. اطرافم را نگاه مي كنم، زير سرم را درست مي كنم، بعد زل مي زنم به آسمان و دوباره به فكر فرو مي روم. آنقدر فكر مي كنم تا بلكه شايد خوابم ببرد. شايد تا فردا، آن نور سفيد كوچك ابتداي جاده هم به من نزديكتر شده باشد.... ."

                                                                                                            ادامه دارد... .

..............................................

**پاورقي: دوستان عزيز نسخه اينترنتي آخرين مقاله چاپ شده من را از اینجا بخوانيد.**

.............................................................................

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 21:32 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم اسفند 1385

هیچگاه 2

همين الان در برهوتم!

در بياباني خشك با جاده اي ويرانه در پيش رو و هزاران هزار گل ِخار در زميني ترك خورده!

 من در انتهاي آن ايستاده ام.

...به شكل آدمي كه از نفس افتاده و ديگر رمقي در بدن ندارد و در حاليكه دستهايم از بين دو پايم آويزان است دو زانو روي زمين نشسته ام.

از سوز عطش، رو به آسمان و خورشيد نگاه مي كنم، شايد گشايشي شود.

"ابرها چه تند و وهم انگيز لاي هم مي لولند."

باد آرام و داغي مي وزد. مي گويند سوز غربت است!

وَه كه چه رَفيقي است اين تنهايي...!

                                                                                      ادامه دارد... .

...............................................................................

 

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 20:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام بهمن 1385

هیچگاه 1

هنوز زنده ام!

از انتهاي جاده تنهايي با تمام سوز، ابتدا را مي نگرم. چشمانم را ريز مي كنم شايد در ابتداي اين جاده متروكه كسي را ببينم. اما نه هر چه هست و نيست دروغ است!

"نمي دانم كسي حالم را مي پرسد...؟!"

يا بايد در اين برهوت كه گهگاهي – شايد هر روز- به من سر مي زند، زوال خويشتن خويش را نظاره گر باشم.

اين ديگر كيست كه در برابر چون مني به سجده افتاده؟! نكند شيطان است؟!...  آري.

الحق كه خوب مي داند چه موقع بايد چه كند.

...و اين منم كه نمي دانم چه كنم!

ش ه و تِ تمام شدن را به كار مي اندازم، حتي بالاتر از نقطه جوش!

اما نه. " اين اذان است كه مرا مي خواند...! "

"با تمام سوز در انتهاي تنهايي، زوال خويشتن خويش را به سخره گرفتم من!... ."

.......................

به چشم بي نياز پر اميدان، زندگي زيباست...!

.................................................................................

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 20:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم بهمن 1385

سرزمین آزمایش، کربلا!

توضیح: واژه کربلا متشکل از دو کلمه ی " کرب " و" بلا " می باشد. کلمه " کرب در عرب به معنی غم و اندوه ، و بلا در اینجا به معنی امتحان و آزمایش الهی " است.

 

سرزمین غم و بلا ، کربلا !

.... و کوفیان گفتند بیعت می کنیم

امام (ع) فرستاده را برای بیعت فرستادند

کوفیان با او بیعت کردند

آنها خود امام را برای به دست گرفتن خلافت دعوت کردند

اما آن نامردان ، آن تهی مغزان ، سفیرامام ، مسلم ع  را کشته بودند

لشگرعشق به کوفه رسیدند.

لشگر کفر از ورود امام به شهر جلوگیری کردند

راه امام را به مقصدی نامعلوم منحرف کردند !

چه شده است؟!

و اینجا بود که یاران یکی یکی به امام ملحق شدند

گویی می دانند چه خواهد شد

آری می دانند.

 قافله به دشتی رسید!

…….....

چه خاک محزونی !

بوی غم می دهد !

شاید جدایی!

همه می پرسند اینجا کجاست؟

امام فرمود: این جا سرزمین " ک رب ل ا " ست !

انگاراینجا تاریخ از نو آغاز می شود ، آری اول محرم الحرام

سردار عشق فرمود در همین جا مُقام می کنیم

 مُقام کردند.

" قرار بود همان روز اول کار لشگر عشق را تمام کنند "

اما امام فرصت خواست

فرصت دادند

هفت روز گذشت

آب را به روی میهمان بسته اند

چه خوب میزبانانی اند اینها !

بچه ها بی تابی می کنند

چقدر شش ماهه کم طاقت است !!

یک شب مانده به روز دهم

در خیمه ها غوغایی ست، مردان خوشحالند

 و زنان ، شاید نگران !

گویی اصلا مردان نمی دانند که فردا جنگ سختی در خواهد گرفت !

ولی می دانند، آری همه می دانند فردا چه خواهد شد

یزیدیان برای پهلوان لشگر عشق عباس ع ، امان نامه آورده اند

هنوز او را نشناخته اند !!

حر همانی که راه را به روی امام بست، حال به لشگر عشق پیوسته است

براستی چرا ؟؟

...... و بالاخره روز دهم، آنروز که نباید می رسید ، رسید

مگر این چه روزیست که نباید می رسید؟!.

آری این روز، روز نبرد سخت کفر و ایمان است.

.................

نبرد آغاز شد.

چه جنگ سختی

چه نا برابر

هفتاد و دو نفر در مقابل سی هزار نفر!!

یاران عشق هر کدام پس از وارد کردن ضرباتی سخت به اهل کفر

در حالیکه سر در آغوش معشوقشان داشتند ، برای همیشه ترک این دنیا می گفتند و ... .

براستی که اینان  برای امامشان تمام کردند وفا و معرفت را .

خورشید وسط آسمان است و بی رحمانه آتش می بارد

این حسین ع است؟؟!

چه آرام به نماز ایستاده !

لشگر کفر با هم زمزمه می کنند ، حسین نماز می خواند؟!

... و دوباره جنگ از سر گرفته می شود.

عَطش امان نمی دهد، تاب نمانده

بچه ها آب می خواهند

علمدار لشکر عباس ع ، مَشکی به دوش می گیرد و براه می افتد

امام فرمود بی تابی نکنید

عمو حتما آب می آورد

چندی گذشت ، اما صدایی از پهلوان نمی آید!

یک نفر ، نَه صد نفر ، بل هزار نفر دور پهلوان حلقه زده اند!

چه نامردند کوفیان !

نکند او از پا بیفتد ، آخر او تمام قدرت لشگر است

امید اهل خیم ، امید بچه ها

اما او را از پا انداختند ، آری پهلوان را از پا انداختند

 امید بچه ها را نا امید کردند

کو دستش ، چشمانش !!

" الآن اِنکَسرَ ظَهری ".

آری ، دیگر حسین ع تنها شده

حر رفت ، عبدلله رفت ، قاسم تازه داماد و علیِ اکبر هم رفتند ، نکند شش ماهه هم .... ؟!

آری شش ماهه را هم کشتند !!

چه بی رحمند این نامردمان !

بچه ها هنوز تشنه اند

چاره ای نیست ، امام باید به میدان برود

همه یاران رفتند

او آخرین نفر است

بچه ها بد ، بی تابی می کنند

نمی گذارند

اما امام باید برود.

و می رود ....

ساعتی گذشت

خواهر نگران برادر است

آخر دیوانه وار عاشق اوست

چندیست صدای امام نمی آید

یا خدا چه شده است؟  

لشگر کفر دور گودالی حلقه زده اند

هرکس با هر چه دارد می زند

نکند این عزیز خداست که با سنگ می زنندش ؟

با شمشیر ، با نیزه ، بی امان می زنندش

ذ والجناح ، اسب با وفای امام

 حتی او هم طاقت دیدن ندارد ، گوشه ای کز کرده !

آری او نیز مرده است. 

خواهر ، صدای برادر را نمی شنود

صدای انبوه طبل و شیپور نمی گذارد

دیگر صبری نمانده

 از خیمه بیرون می دود

چه شده است ، بلا نازل شده؟!

همه جا را گرد و غبار گرفته

گویی قیامت شده

آسمان دو خورشید در بر گرفته !

.... به ناگاه " سری به نیزه بلند شد "

زمین و آسمان می گریند

تمام وحش می گریند

" آری گویی عالمی عزادار شد ! "

صدای ناله و ضجّه همه جا را فرا گرفته

..................

"جنگ تمام شد ! "

اما آنان که طبل خاتمه ی جنگ می زنند ، دیگر چرا به خیمه ها سنگ می زنند؟!

چرا خیمه ها را می سوزانند؟!

" غنیمت عالم را کشته اند ، حال خود به دنبال غنیمت اند! "

چه نامردند این کوفیان !

به هیچ کس رحم نمی کنند

مردی نمانده

سجاد ع  سخت بیمار است.

زنجیرها برای چیست ؟

بچه ها ، زیر دست و پایند؟

" ناموس خدا را به اسارت می برند؟

 ...................

و عاقبت آن چه نباید می شد ، شد

آل الله را به اسارت بردند.

و این ، تمام تلخی ماجراست !

و چه زیبا گفت زینب س :

" ما راَیتُ اِلا جَمیلا "

در کربلا ندیدم چیزی جز زیبایی !!

آری براستی که هر چه برای خدا باشد ، چیزی جز زیبایی نیست !

.... و حال وظیفه ی زینب و سجاد شروع شد ! .

" ترویج دین اگرچه به خون حسین ع شد ، تکمیل آن به خطبه قرّای زینب س است "

آری زینب ، اسطوره ی مقاومت و صبر

خداوندِگارعفاف است زینب

 زینت پدر ، زین اب .

....................

بر سر نی زلف رها می کنی /  با دله زینب، تو چه ها می کنی

..........................................................................................

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 20:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم مرداد 1385

اشکی در گذرگاه تاریخ

 از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد!

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

بعد، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.

ای دریغ، آدمیت برنگشت!

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست

صحبت از آزادگی، پاکی ، مروت ابلهی است!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست

قرن" موسی چومبه " ها ست!

روزگار مرگ انسانیت است.

من، که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر – حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

وای! جنگل را بیابان می کنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان، با جان انسان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن، مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن، یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست

فرض کن، جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!

شعر از فریدون مشیری

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 21:49 |  لینک ثابت   •